نگهبان eBook å Paperback

نگهبان eBook å Paperback

نگهبان [BOOKS] ✫ نگهبان By پیمان اسماعیلی – Larringtonlifecoaching.co.uk سیامک شخصیت اصلی رمان «نگهبان» به دلایلی زندگی در تهران را رها می‌کند و برای کار به جنوب ایران می‌رود جایی بی سیامک شخصیت اصلی رمان «نگهبان» به دلایلی زندگی در تهران را رها می‌کند و برای کار به جنوب ایران می‌رود جایی بین بیابان و گرما و خاک‌بادهایی که روی تن می‌وزد و پوست عرق کرده از گرما را گل می‌کند در بیابان ولی اتفاقی می‌افتد که سیامک را فراری می‌دهد به مرزهای غربی ایران به امید گریز به کوهستان قندیل می‌زند میان برف و کوه و وهمی که در هوا و روی سنگهای یخ بسته هست.


10 thoughts on “نگهبان

  1. Maryam Maryam says:

    قلم پیمان اسماعیلی قلم قوی و زیبایی است ولی دوست داشتم زنها نقش پررنگ تر و مهم تری داشته باشند


  2. Miss Ravi Miss Ravi says:

    در شاهنامه، سیامک، پسر گیومرت به پادشاهی نمی‌رسد. دوران اوج و سروری را تجربه نمی‌کند و در روند سلسله‌ی شاهان به سلطنت نمی‌رسد.
    به گیتی نبودش کسی دشمنا/ مگر بد کنش، ریمن اهرمنا
    سیامک در رمان «نگهبان» هم ناخواسته اسیر اهریمن‌ درون آدم‌هایی می‌شود که پر از تعصب و ناآگاهی‌اند. نگاه جزئی‌نگر پیمان اسماعیلی تحسین‌برانگیز است. شاید در میان کتاب‌هایی که حتا قصه‌ای برای تعریف کردن ندارند، کتاب نگهبان، همراه خوبی باشد برای شب‌های بی‌قصه‌. و جزئی‌پردازی نویسنده در کنار مهارتش در فضاسازی باعث شکل‌گیری فضایی وهم‌آلود و بدوی شده که آدم را به اسطوره‌های فراموش‌شده‌اش بازمی‌گرداند. بازگشتی به زمان ازلی و دوران پیش از تاریخ. سیامک پسر کیومرث است، شاید همان انسان نخستین در تاریخ اساطیری‌مان و رازان که نام دیگرش هوشنگ است، بیش‌تر خواننده را به این سمت و سو می‌برد که حتماً سیامک به جنگ دیو سیاه می‌رود و هوشنگ سرنوشتی در حد و اندازه‌ی نسخه‌ی اساطیری‌اش خواهد داشت و آن‌چنان که کشف آتش منسوب به هوشنگ است، او هم کار شگرفی خواهد کرد، حتا اگر رمان تا آن‌جا پیش نرود.
    لحن صارم شبیه لحن سیامک است. توی دیالوگ‌ها کلمات و شکل بیان جملات‌شان به هم نزدیک است. نمی‌دانم به این دلیل می‌تواند باشد که صارم شکل دیگری از خود سیامک است؟ سیامکی که توانسته ازدواج کند، بچه‌دار شود و دست آخر به کوه و برف و یخبندان بزند؟
    عاقبت سیامک همان عاقبتی است که فردوسی در شاهنامه نوشته. شاید بی‌کم و کاست.
    سیامک بدست خروزان دیو/ تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو


  3. آزاده شریفی آزاده شریفی says:

    مدت ها بود که رمان ایرانی که تازه نوشته شده باشد و خواندنی باشد نخوانده بودم ، البته بخشی از این نخواندن به خودم و این که دنبال نوشته های جدید نمی روم مربوط است.
    حال و هوای داستان را دوست داشتم ... سرما ... تنهایی ... تردید
    موتیوهایی که در برف و سمفونی ابری هم زیاد بودند و پرداخت داستانی خاص به علاوه نثر
    پیمان اسماعیلی نثر خوب و روانی می نویسد و این خودش کلی است
    ***
    ارتباط فراروایی داستان را با شاهنامه دوست داشتم ، سرما ... موعود شاهنامه هم در برف گم می شود
    سیامک پسر کیومرث اتفاقی نیست ... و هوشنگ که رازان صدایش می زنند ، امید نیست ولی ادامه داشتن است
    منطق شاهنامه بر روح این داستان هم حاکم است پدر می رود پسر ادامه می دهد و این قانون است نه انتخاب
    سیامک شاهنامه را دیوها بردند ، اینجا کیومرث در تصادف کشته می شود و مادر سیامک که نه نامی دارد و نه حتی نشانی ... پدرمحوری شاهنامه واری بر رمان سایه انداخته ... حتی روشنک که از اواخر شاهنامه آمده خیانت می کند و چهره ای محو و مبهم دارد و ندا که شخصیتش خیلی هم درنیامده
    شخصیت اصلی خوب و دقیق پرداخته شده و احتمالا این میراث گلشیری برای تمام داستان نویسان بعدی راهش بماند که داستان آن قدر از ذهن و زبان شخصیت اصلی اتفاق می افتد که بقیه به حاشیه می روند
    بقیه شخصیت ها قوی نیستند ، اصلا بودنشان تنها در رابطه با قهرمان (!) داستان است که معنا می یابد
    با این حال این منطق استبداد را دوست دارم، آن روح تنها ، غمگین، سرمازده و بیدار را ... سیامک اینجا به جنگ گرگ ها می رود ... اینها همان گرگ های هاری هستند که باید... که همه باید گرگ شویم
    ...
    سیامک این بار نمی میرد ، می ماند ... بی پدر بی مادر و عقیم
    این عقیم بودن بر روح و رفتار سیامک سایه انداخته ... شکار می کند ، می جنگد و ... می کشد ... مردی روستایی را که بچه ای دارد کوچک و زنی که ...
    با این حال خودش را قربانی رازان ( که در جایی اشاره می کند که اسم اصلی اش هوشنگ است) می کند منطق دیرپای شاهنامه تکرار می شود ، این بار کیومرث برمی گردد و پسرش را از چنگال گرگ ها نجات می دهد
    ...
    داستان اسطوره زده است و نمی شود ازش ایراد گرفت که چرا بافت اجتماعی و تاریخی حتی ندارد و انگار در زمان و مکان اتفاق نمی افتد ولی این همه فردی و درونی نوشتن می تواند خطرناک بشود برای ادبیاتمان
    نزدیک دو دهه پس از اوج گلشیری ،معتقدم این بی در زمان و مکان نوشتن در دراز مدت به ضرر ادبیاتمان خواهد بود ... بحث فقط دهن کجی به منتقدان چپ نیست و نمی خواهم آن حرف های احمقانه را تکرار کنم که «داستان باید درد مردمش را بگوید و بار اعتراضی داشته باشد و .... » می خواهم بگویم این سوی بامی که از آن افتاده ایم بی تفاوتی است و این که فرهنگ ما دوست دارد به اسطوره برگردد ... به جایی که به زمان و مکان و شخص مقید نباشد ... عشق هایش سرسری و اتفاقی باشد و... حضور مرگ و ضرورت ادامه یافتن معنایش کند
    در این مقیاس اسطوره و عرفان فرقی با هم ندارد ... داستان و نثر هم به کنار ،این زنگ هشدار فرهنگی است که مدتهاست زمین زیر پایش از تکیه گاه تهی است
    ...
    پ.ن 1 : سگ رامی شده ایم ، گرگ هاری باید ( سیاوش کسرایی)
    پ. ن 2 : ... زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود ( فروغ)


  4. Mohammadreza Mohammadreza says:

    ما ادبیات ژانر نداریم؛ یعنی رمان پلیسی نداریم؛ فانتزی نداریم؛ عاشقانه نداریم. ادبیات ما از همان ابتدا دو دسته می‌شود : ادبیات جدی و ادبیات پاورقی. عادتمان شده که ادبیات جدی باید مسأله‌دار باشد و آگاهی‌بخش؛ که در کنار مبارزات سیاسی و مدنی باشد یا همواره رو به جامعه داشته باشد و، ادبیات پاورقی، سطحی باشد و سرگرم‌کننده و بدون هیچ مسأله‌ای و داشته‌ای برای خواننده : یک چیپس که می‌خوری و تمام می‌شود.
    حالا اگر بخواهیم رمان نگهبان را در این دسته‌بندی ببینیم، نه ادبیات جدی است و نه پاورقی. نه مسأله‌ای دارد و نه اوج و فرودهای سانتیمانتال و طرح از پیش‌نوشته‌شدۀ رمان‌های پاورقی را. اصلاً نگارشش، لحن راوی‌اش و زبانش فرسنگ‌ها دور است از رمان پاورقی که باید ساده باشد و تخت؛ اما موضوعی پلیسی دارد و از تکنیک‌های روایی این ژانر برای ایجاد تعلیق بهره برده.
    اما چرا می‌گویم نگهبان مسأله ندارد؟
    اول اینکه؛ شخصیت اصلی رمان، سیامک، هیچ ویژگی خاصی ندارد، جهان‌بینی‌ای، تفکری، یا تغییری در شخصیتش که بخواهد آن را از دیگران متمایز کند. سیامک دنبال چیزی نیست، نمی‌خواهد چیزی را عوض کند یا خودش تغییر کند. نمی‌گویم باید حتماً خاص باشد، اما هیچ دید ویژه‌ای ندارد و ایده‌ای به مخاطب نمی‌دهد که قرار است من با دنبال کردن قصۀ سیامک چه چیزی دستگیرم شود؟ چه چیزی به من اضافه می‌شود؟ پاسخ من این است که هیچ.
    دوم اینکه شخصیت‌ها در ارتباط با هم چیزی به هم نمی‌دهند. صاحب دیدگاه یا گفتمان خاصی نیستند. روشنک و ندا که تقریباً هستند تا رمان زنی هم داشته باشد و رنگ‌وروی عاشقانه بگیرد (و در ضمن مثلث اسطوره‌ای کیومرث، مشی و مشیانه را کامل می‌کند). صلاح هم که به نظر می‌رسد باید فضای فکری کار را بپرورد (چون یک مبارز سیاسی بوده)، تنها کارکردش استفاده از لینک هایش برای فراری دادن سیامک است. بین شخصیت‌ها دیالوگ‌هایی به جز برای پیشبرد روایت اتفاق نمی‌افتد. انگار ربات باشند.
    در یک عبارت کلی، رمان دیدگاهی را به اشتراک نمی‌گذارد، پرسشی را مطرح نمی‌کند و پاسخی به چیزی نمی‌دهد.
    بهرۀ اسماعیلی از اسطورۀ آفرینش نیز، آنقدر رو و در سطح اتفاق میفتد که بیشتر انگار استفادۀ زینتی دارد در رمان و چارچوب کار را مشخص می‌کند. قسمت اصلی رمان بر گردۀ داستان جنگ سیامک با دیوان گذاشته شده (که در رمان گرگ‌ها جانشین آن‌ها شده‌اند) و من از نیمۀ رمان، پایانش را حدس زدم. حتی منتظر بودم سیامک رازان (هوشنگ) را پسر خود بداند که این اتفاق افتاد. هرچند منکر این نمی‌شوم که توانسته بود با موفقیت حال‌و‌هوای اسطوره‌ای به فضای رمان بدمد. برف و سفیدی و سرما و سکون و تنهایی، با توصیفات درخشان و تصویرگری‌های دقیق انگار لحظۀ تکوین آفرینش است و سیامک آدم ابوالبشر. از نظر خلق این فضا، رمان قطعاً موفق است.
    ارزیابی کلی من:
    رمان نگهبان، با پیش‌برد منطقی و حساب‌شدۀ دو روایت موازی که در انتها به هم تلاقی پیدا می‌کنند، قصه‌ای را به خوبی برای ما تعریف می‌کند. نویسنده به‌جا و به اندازه از عنصر تعلیق استفاده کرده و گره‌ها در جاهای درستی باز می‌شود. توصیف‌ها عالی است، صحنه‌ها به روشنی پیش چشم مجسم می‌شوند، فضاها و حس و حال به خوبی منتقل می‌شود و می‌توان گفت نویسنده قلم توانا و قدرت تصویرگری بالایی دارد. منتها رمان، بعد از اتمامش، تمام می‌شود و فکر را درگیر خود نمی‌کند و مسأله‌ای برایش طرح نمی‌کند یا باقی نمی‌گذارد.


  5. Hamed Hamed says:

    تنهایی مثل یک سگ خانگی شروع می کند به لیس زدن روح آدم.هی لیس می زند لیس می زند آنقدر که روم آدم لاغر می شود مردنی می شود.


  6. Fateme Beygi Fateme Beygi says:

    پیمان اسماعیلی باعث می شه با هر کار جدیدش بهش امیدوارتر شد. یکی از دلایلی که کارهاش رو دوست دارم اینه که از ژانرها و ویژگی هایی که من دوست دارم توی کارهاش استفاده می کنه مثل گوتیک، رئالیسم جادویی و فانتزی و به نوعی می شه گفت داره اون رو تبدیل به سبک شخصی خودش می کنه.
    سایه ی مجموعه داستان برف و سمفونی ابری کاملا روی سر نگهبان حس می شه. به طور مشخص هم نمی شه گفت کدوم داستان البته که حضور مرض حیوان پررنگ تره اما همه ی داستانا چیزهایی از خودشون(حتی اسم شخصیت ها) توی نگهبان دخالت دادن و خب این به ذهن نویسنده برمی گرده به فضایی که تجربه و زندگی کرده و چیزی که دوست داره ازش بنویسه.
    فصل بندی های کتاب به حال و گذشته رو که موازی با هم پیش می رن باعث می شه طولانی بودن که به خاطر فرایند شخصیت پردازی و فضاپردازی است، خیلی آزار دهنده نشه و نثر روونش هم داستان رو خوب پیش می بره.
    چیزی که من رو مجذوب خودش کرده بود رفت و آمد بین زمان های فعلی و پر کردن اون فواصل زمانی یا به نوعی پرش زمانی خیلی کوتاه در یک مکان بود. زمان های فعلی چیزیه که چند سال پیش با خوندن کتاب ارواح شهرزاد من رو رها نمی کنه و باعث دقت بیشترم شده به دلیل این که خودم توی نوشتن باهاش درگیرم. اسماعیلی به طرز عجیبی خیلی راحت بین زمان فعل ها رفت و آمد می کنه و جایی که می خواد روی لحظه ی حاضر تمرکز کنه و داستان رواونجا توی لحظه نگه داره زمان فعل ها عوض می شن و بعد هر جا که مناسب بدونه زمان تغییر می کنه.
    بهتره که دیگه چیزی نگم چون بهترش رو آقای آتش بیک و غلامی توی لینک هایی که می ذارم گفتن:
    http://adabiatema.com/index.php/2013-...

    http://sharghdaily.ir/Modules/News/Pr...


  7. Raheleh Abbasinejad Raheleh Abbasinejad says:

    یک وقت ها که از خواندن کتابی یا از قلم نویسنده ای لذت می برم ، بی اختیار اضطراب می گیرم که نکند کتاب بعدی اش این طور نباشد یا مثلا خدایی نکرده بلایی سرش بیاید و دیگر نتواند بنویسد . حین خواندن جای خالی سلوچ همین طور شدم . دولت آبادی آنچنان برایم خاص بوده و هست که بعید می دانستم کسی بتواند حتی کمی از او تاثیر بپذیرد . نگهبان اما، به من ثابت کرد این امر شدنی است. از همان گزیده ی پشت جلد. همان جملات کوتاه و منقطع دوست داشتنی. همان توصیفات روح دار که هیچ وقت حوصله ی آدم را سر نمی برد. همان شخصیت هایی که تا صفحه ی آخر برایت مبهم و گنگ می مانند و باید در هر کلمه ی کتاب به دنبال بخشی از ویژگی هایشان باشی . طبیعتی که خودش یکی از کاراکترهای اصلی است . همه چیز در نگهبان خوب و به اندازه بود . پر کشش و روان . سیامک با همزیستی با طبیعت به موجود جدیدی تبدیل می‌شود. چیزی میان انسان، حیوان و طبیعت برف زده. رمان نگهبان داستان سفر سیامک است. داستانی درباره گناه و تلاش انسان برای پشت سر گذاشتن آن . پیمان اسماعیلی می گوید : نگهبان داستان سفر است و رسیدن به چیزهایی که در انتهای سفر برای آدم باقی می‌ماند. همان چیزهایی که باید برای نگه داشتنشان نگهبانی داد.ه


  8. Somayeh Somayeh says:

    در شاهنامه سیامک پسر کیومرث است و هوشنگ پسر سیامک، اسامی شخصیتهای اصلی این داستان نیز اینگونه انتخاب شده اند، با نگاهی به اسطوره در شاهنامه.
    فصلهای کتاب یکی در میان بین زمان حال و گذشته رفت و برگشت دارند، جملات کوتاهند و همین باعث میشود که حس ترس و تعلیق را بهتر منتقل کنند. نویسنده در توصیفها فوق العاده موفق است؛ چه درجنوب و توصیف گرما وشرجی و چه در وصف کوههای مهاباد و برف و سرما. ماجرای سردخواب شدن هم وهمی به داستان اضافه میکند که همراه با شرح شکار و حملات گرگها به خوبی یک فضای گوتیک را میسازند.
    چیزی که دوست نداشتم اما پایان رمانتیک و احساساتی داستان بود! سیامک که از ابتدای داستان میخوانیم که خواب پدرش را دیده و سردخواب شده، سیامکی که به راحتی کبک شکار میکند,گرگ -و بعدتر آدم- میکشد منطقی نیست که اینقدر احساساتی باشد.
    در کل اما کتاب بسیار خوبی بود، دست مریزاد! منتظر کتابهای دیگر این نویسنده هستم.


  9. Saeedeh bahadori Saeedeh bahadori says:

    پنجاه صفحه ی اول را که خواندم، خواستم بنویسم دیالوگ ها گیج کننده اند و درمکالمه ها معلوم نیست چه کسی با چه کسی حرف میزند یا هر جمله از زبان چه کسی است. روند داستان کند و خسته کننده است و پر است از توصیف های اضافی و بی جا و درهم. ساختار داستان یکنواخت نیست. یک جاهایی ادم را با خودش می برد و یک جاهایی ول میکند میان خیالات خودش. آنقدر رهایش میکند که گاهی ادم یادش میرود دارد کتاب میخواند و اصلا چه کتابی؟!!
    اما جلوتر که رفتم، داستان جان گرفت. از صفحه ی صد به بعد تبدیل شد به یک شاهکار!تمام توصیف ها هنرمندانه و به جا، ماجرا حساب شده و زیبا و پایان فوق العاده که نمیتوان بهتر از آنرا توصیف کرد. از صفحه ی صد به بعد، کتاب تبدیل به فیلمی می شود که هربار گوشه ی صفحه اش را نگاه میکنی نگران می شوی که مبادا به همین زودی تمام شود!
    نگهبان را دوست داشتم. آنقدری که می دانم از این به بعد میان کتابهایی که هدیه میدهم، همیشه جای خواهد داشت!


  10. میعاد میعاد says:

    به بيشنهاد كتابفررش خريدمش و به شدت اوايلش گيج شدم ولى از ٦٠-٧٠ به بعد جالب شد سبك نوشتنش و معلق بودن در حال و گذشته!! سرما و برف رو حس ميكنى حين خوندنش و پايانشم تكان دهنده بود!!!


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *